اتاق ها
جا به جا می شوند
تا مرا به خواب ببرند
آن قدر می آیی و می روی
تا متکایم
خیس می شود
و صبح برای کمک می آید
خاطرات زیر زمینی ام را
ورق می زنم
ذهنم
به سرفه می افتد
و گریه هایم تا حیاط
می دوند
می روند
همیشه به آرزوهایم سر بلند نگاه می کنم
آنها را به ابرها داده ام
تا بخندند
گریه کنند
حالا هر وقت تنها می شوم
از راه می رسد
قطار
زمین
به اندازه ی آرزو های شش ماهه ی یک مادر
تکان
تکان
می خورد
و محو می شود
گهواره ات
چشم در برابر چشم
میان خود مانده ایم
باران
دیوار تنهایی مان را خیس کرده است
آجر به آجر
می ایی قبرم را می بوسی
به همین راحتی تمام نمی شود
من در وجودت زنده ام